ایلیا جون عشق مامان و باباایلیا جون عشق مامان و بابا، تا این لحظه: 13 سال و 6 ماه و 5 روز سن داره

ایلیا گل پسر ما

قصه گاو بی خیال

        گاو بی‌خیال     گُنده است و او دارد وزن و هیکلی سنگین   خوش به حال گاوی که ذره ای نشد غمگین   یونجه می خورد هر روز غصه ای ندارد او   می رود به هر جایی بوده قلدُر و پُر رو   دائماً دُمَش را نیز می دهد تکان اما   خسته هم نمی گردد گاو گنده و زیبا   روز و شب، مگس ها را می پراند او با دُم   با صدای زنگوله لحظه ای نگردد گُم   اهل بازی و تفریح هست و بادُمش شاد است   از تمام غم ها نیز راحت است و آزاد است   بی خیال و دل گنده هست و ب...
25 خرداد 1391

بدون عنوان

بچه ها توی کوچه مشغول بازی بودند.  توی کوچه ای که نزدیک خونه ی یه آدم خیلی مهم بود .  صاحب اون خونه هم یه انسان مقدس و هم یه سردار شجاع بود  .سرداری بود که با شمشیر تیزش آدمهای خیلی بدی رو توی جنگها کشته بود ،اما کسی ازش نمی ترسید .چون آنقدر مهربون بود که حتی گاهی توی کوچه، با بچه ها همبازی می شد . اون روز هم اتفاقا از کوچه رد می شد که بچه ها دویدن جلوشو گرفتن و ازش دعوت کردن با اونها بازی کنه  .اون آقا مثل ماه لبخندی زد و وارد بازی بچه ها شد.بچه ها می خواستند ازش پذیرایی کنن .سفره ی غذاشون انداختن و تعارف کردن . توی سفره بچه ها فقط یه خورده نون بود که خیلی هم تازه نبود  . اما آقای بزرگوار ،خیلی با ادب ،و با...
25 خرداد 1391